close
تبلیغات در اینترنت

هفته های بی ترانه...

خسته شدم از بس ارزو کردم و دیگران به آن رسیدند

راستی..!!در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر سفــید

به گوشت نمی رسید...؟

تمام دامنـــــه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم...آخرین رسم رفاقت است

که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟

می دانم ...تمام اهالی این حوالی..گه گاه عاشق می شونداما شمار آنهایی که عاشق می مانند

از انگشتان دستــــم بیشتر نیست!!!

امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام

که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمی کند...!!!

حال یاد گرفتم...که فراموشی دوای در همه ی نداشتن ها...نخواستن ها و نیامدن هاست

هیچ چیز این روزها ارامم نمی کند

نه بودن کمرنگت

نه درد و دل کردنم با دیوار

نه دیوان فروغ...

چیزی در من فرو ریخته است

غزل چشم های تو ست...کاش حافظ چشمان تو بودم!

صحبت از انتظار کشنده نیست...صحبت از نا امیدی این دل است

که هیچ دلخوشی به آمدنت ندادی اش...

دیگر یاد گرفتم 

که از هیچ لبخندی ...خیال دوست داشتن به سرم نزند

یاد گرفتم 

 

که بشنوم تا فردا...

و به روی خودم نیاورم

کــــه فرداها هیچ وقت نمـــــــی آیند

  • نویسنده : چشـــم به راه
  • بازدید : 43بار
  • انتشار : دوشنبه 14 مهر 1393 - 11:44