close
تبلیغات در اینترنت

زنده به گور...

در رختخوابم میــــــغلتم

یادداشت های خاطره ام را بهم می زنـــــــــم

اندیشه های پریشان و دیوانه...مغزم را فشار می دهد

پشت سرم درد می گیرد...تیر می کشد...شقیقه هایم داغ شده

به خود می پیچم

لحاف را جلو چشمم می کشم...خسته شدم...فکر می کنم

خوب بود می توانستـــــم کاسه ی سر خود را باز کنم

و همه ی این توده نرم و خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در بیاورم

بیندازمش دور...بیندازم جلوی ســــــــــــگ

هیچ کس نمیتواند پی ببرد...هیچکس باور نخواهد کرد

به کســـــی که دستش از همه جا کوتاه شده باشد ...می گویند:

برو سرت را بگــــذار و بمیــــــــــــــــــــــــــر

اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد

وقتی مرگ هم پشتش را به آدم می کند

مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید.

  • نویسنده : چشـــم به راه
  • بازدید : 68بار
  • انتشار : دوشنبه 25 خرداد 1394 - 18:21