close
تبلیغات در اینترنت

از آن روزهای تاریک...

دلم لبریز از سکــــــــــوت

حالم پریشون

دست هایم خالـــــــــــی از دلگرمــــــی

نگاهم بارانی از هوای ابری دلـــــم

و لب هایم تشــــــــنه ی هم صحبتی با تو

گوش هایم فقط صدای تو را می شنوند

از قدم هایم چه بگویم

از راه هایی که رفتم و نرسیدم

از شب های تلخی که به مرور آخرین دیدارمان سحر شد

از جاده ای که فقط تنهایـــــــــــــی یارم بود...

و حالا تنها نام تو ست که  شده است ورد زبانـــــــــم

زبانی که اعتصاب کرده به حرف نزدن

آروم و بی صدا

سکوتــــــــــــــــــم سرشار از نام تو است...

زیباست لحظه ای که به سکوت نشسته ای...و فقط نگاه ست که حرف می زند....

  • نویسنده : چشـــم به راه
  • بازدید : 88بار
  • انتشار : دوشنبه 02 تير 1393 - 19:41